تبليغاتX
تجربه های اخیر


















تجربه های اخیر

     نظر تماشاگران :

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت1:28توسط | |

  اینکه به هر دلیلی اجرامون از پنج شنبه شروع نمیشه و میفته برای جمعه،یعنی اینکه یکی اون بالا ما رو دوست داره .

                   ۸۸/۸/۸     

                                           شروع اجراهای تجربه های اخیر

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت10:10توسط | |

 رونمائی از پوستر نمایش تجربه های اخیر

 

طراح پوستر و بروشور:حامد بارئی طبری

 

اجراهای ما از پنج شنبه ۷/۸/۸۸ به مدت ۵ شب در سالن آمفی تئاتر کتابخانه عمومی بابلسر شروع میشه.نمایش بلیط فروشی نداره و تمامی تماشاگران عزیز برای دیدن نمایش دعوت خواهند شد،یعنی اینکه ورود برای عموم آزاد نیست!البته بر خلاف میلمون. یک لیست بلند بالائی تهیه شده که امیدواریم کسی از دوستان رو از قلم نینداخته باشیم.احیاناً اگر کسی مایل به دیدن نمایش هست و فکر می کنه که شاید اسمش توی این لیست نباشه لطفاً از همین طریق با ما در میون بذاره.

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت4:8توسط | |

بالاخره تونستیم بعد از یک سال بریم اجرا.همین اول بگم که دوستان بازبین کارو دیدن و خوششون اومد ولی انتخابش نکردن برای جشنواره!چون نمیتونستن ریسک اجرای این کار رو توی جشنواره بپذیرن.شاید چون فکر میکردن که سرو صدا میشه یا یه چیزی توی این مایه ها.

از ابتدای شروع به کارمون یعنی همون تابستون پارسال دقیقاْ میدونستیم که داریم چه خبطی می کنیم و اگه بگم تا حدودی هم حدس میزدیم که بازخورد مخاطب چی میتونسته باشه پر بیراه نگفتم.به هر حال دنیای هنرهای نمایشی هستو اتفاقات غیر منتظره اش.کاریشم نمیشه کرد.دنیای غریبیه...یکی بعد از دیدن کار میگه اونقدر حظ برده که انگار درباره ی الی ... رو دیده!(حالا بماند که کار ما اصلاْ چه ربطی میتونه به شاهکار آقای فرهادی داشته باشه!)و از اونور یکی از دوستان بازبین بعد از کلی تعریف میگه :"تجربه های اخیر مثل اسمش تجربه ی نوینی یه در عالم نمایش"و دوستی هم نظرش بر اینه که "کار خوبی بود ولی این کار اصلاْ تئاتر نیست."و آخ من چقدر عاشق این نظرهای ضد و نقیضم.

قربون مظلومیت امیر رضا کوهستانی برم که هم اون وقتائی که هنوز کارهاش برای آقایون فهم نشده بود میگفتن کاراش تئاتر نیست و رادیوئه و از این دست  حرفهای شکم سیری و هم وقتی یه دیوونه ای مثل من پیدا میشه که متنشو کار میکنه میگن بابا این که دیگه اصلاْ تئاتر نیست.خب ما هم اصلاْ اصراری نداریم که بگیم این تئاتره.فقط میگیم یک اثر نمایشیه.حالا شماها بگین که این چیه.

خلاصه احتمالاْ اواخر این هفته یا اوایل هفته بعد کارو برای مهمانهامون اجرا می کنیم قبل از اینکه اجراهای عمومیمون شروع بشه.به محض اینکه تاریخ دقیقش معلوم شد حتماْ در جریان میزاریمتون.

                                                                                     محمد شجاعی

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت14:15توسط | |

                

                  تجربه های اخیرآماده اجرا شد؛

بازبینی جشنواره تئاتر استانی : 19 مهر، ساعت 14 سالن آمفی تئاتر کتابخانه بابلسر

اگه خدا بخواد و مشکلی پیش نیاد بعد از بازبینی میریم برای اجراها.

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت13:20توسط | |

ديروز عصر به روجا زنگ زدم. تلفن رو كه قطع كردم ديدم چقدر با هم صميمی شديم. ياد روز اول آشناييمون افتادم. فكر نمی كردم يه روز حرفای دلمو بهش بزنم و اون بشه « مامان بَده» ی من.

 امروز يعنی ۲۵ اَمرداد ۸۸ برگشتم به يازده ماه پيش ماه های اول تمرينمون. ماه هايی كه هر روز می نشستيم دور هم وهممون يه متن رو دستمون می گرفتيم و برا هم می خونديم و لذّت می برديم.

امروز هم دارم اين كارو می كنم با اين تفاوت كه فقط  خودمم و صداها و حضور بچه ها رو تجسم می كنم.

 كتاب رو ورق می زنم،خاطرات رو تكرار می كنم؛خداحافظی اندرو و ناديا می ياد جلوی چشمام. تنهايی ناديا اشكمو در مياره. درد زايمان تولد دو تا دختر تو تنهايی. انقلاب ناديا عليه خودش. يه نامه.

ترس تريسی برای يكی شدن و ازدواج. مرگ و تنهايی من. فراموشی ِ خاطره. ازدواج. زايش زندگی. چارلز.

 می رسم به صحنه ی چارلز. چقدر مشكل داشتم تو اين صحنه. در واقع اصلاً دوسش نداشتم امّا الان به دلايلی غير قابل ذكر بايد بگم «عاشــــــــــــــــــقشم».

وای می رسم به ديالوگ اندرو:«دخترم، من هيچ وقت سعی نكردم آزادی هات رو محدود كنم...»

خنده،اصلاً انفجار. با اون خنده ی خنده دار من. هر وقت به اين ديالوگ می رسيديم بلا استثنا می خنديديم. در واقع خيلی كم پيش میيومد كه بتونيم جلوی خودمونو بگيريم.

 همه چی مياد و ميره. تريسی خوشحاله. آندره آ زندگی می كنه. باز يه ناديای ديگه. يه تكرار ديگه. حالا اندرو تنها ميشه. شمارش آخرين سال ها.

 ۲۰۰۳،۲۰۰۲،۲۰۰۱ و ...

ديگه فكر نمی كنم حرفی برای گفتن مونده باشه.

 

                                                          " مژده قربانی "

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت0:20توسط | |

 

         ادامه مطلب ...

+نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت2:30توسط | |

چهارشنبه 3 تیر 88 - 5 صبح

                                         

تجربه های اخیر یعنی زندگی، لحظه لحظه ش. با تجربه های اخیر زندگی رو بهتر فهمیدم ؛ حس حیات ، حس جاودانگی ، حس بودن ، حس آرامش ...

فکرکنم 10 ماهی از اون روزی که شروع کردیم می گذره ، حس می کنم تو این مدت ، چیزهای جدیدی یاد گرفتم . با اینکه مدت زیادی گذشته ولی اصلا ًمتوجه ی گذر زمان نشدم، هنوزم متن تازگیشو داره برام . این روزا حس غریبی دارم، با تمام بچه ها زندگی می کنم .

(آندره آ، تریسی، اینگرید، اندرو، چارلز و البته نادیا...)

وای نادیا، نادیا، نادیا ... :

- " داره کم کم یادم می ره که می شه بدم زندگی کرد . "

- " یه قانون ساده هَس که یا باید به خدا اعتقاد داشته باشی یا همیشه نِک و ناله کنی . "

- " این داستان بهترین سال های زندگی منه . "

 

... آندره آ :

- " وقتی می گم خدا ، منظورم اون چیزی نیس که معمولا ًبقیه هم می گن، بیش تر منظورم یه انرزی یه که به آدم منتقل می شه . "

 

... تریسی :

- " وخداوند می فرماید: ای انسان! همان گونه که دانه ی گیاه می پوسد و از آن نهالی می روید، مردگان شما نیز آن گاه که دیگر گوشتی براستخوان نداشتند، به میان شما باز می گردند . "

 

... اینگرید :

- " داخل دهن من سیاهه. سیاه مِث کسوف خورشید . سیاه مث اون حفره ای که همه ازش اومدیم ... "

 

... اندرو :

- " اون خندید، منم خندیدم . ولی بعدش اون ساکت شد . "

 

... چارلز :

- " چی از زندگی می خوای ؟ "

 

بغض ، بغض ، بغض ... یعنی می شه گفت زندگی نیست ؟!

                                                                                     روجا رنجبر

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت1:45توسط | |

29اردیبهشت88

ساعت 7:30 دقیقه ی صبح با صدای سعید اسفندیاری بیدار شدم.قرار بود "منطقه ی آرام"ساعت 17:30 اجرا بشه و ما بایستی برای تنظیم نور و صحنه می رفتیم سالن.صبحانه رو خوردیم وراه افتادیم.جریان سالن هم که براتون تعریف کرده بودم. کسی انتظار نداره که یه سالن با امکانات آنچنانی توی شهرستانی که هنوز به خیلی چیزاش نرسیدن وجود داشته باشه، می فهمیدیم، که ما خودمون پُریم از این درد بی سالنی.ولی وقتی قراره یه جشنواره ای در این حد تبلیغاتی و نه البته فنی برگزار بشه،رعایت یکسری از حداقلها کمترین کاریه که باید انجامش داد...القصه...

یکسری از دوستان جنوبی اومدن برای کمک تا این درد بی امکاناتی کم بشه.تا حدودی فضا آماده شد و بچه ها شروع کردن به تمرین با نور و صدا.طبق جدول جشنواره قرار بود قبل از اجرای "منطقه ی آرام"،نمایش"دومینو" کار "سید علی موسویان"،از تهران اجرا بشه. با علی سالهاست که رفیقم،بسیار شخصیت گرم واکتیوی داره و البته بسیار خلاق که متاسفانه این خلاقیت به این علت که ازش مراقبتی نمیشه داره به هرز میره.خلاصه از بچه ها خواستم تا اگه با من کاری ندارن برم تا اجرای اونارو ببینم.ماجرای دومینو توی یک امامزاده اتفاق می افتاد.از اونجائی که با کار ارتباط برقرار نکردم،حسش رو هم ندارم که خلاصه ی داستانشوبنویسم. فقط همین قدر بگم که به نظر خودم و به شهادت خیلی از بیننده ها،نمایش قصد داشت ادای دین کنه به سینمای رایج کشور عزیز و هنرپرور هندوستان. نمایش می تونست یک اثر رئالیستی قابل تامل بشه ولی در پرداخت دراماتیکش، اون هم از نوع پردازش درام های موسوم به واقع گرایانه دچار اشکالات اساسی شده بود. و اما "منطقه ی آرام". کار اجرا شد اما نه نمایشنامه "منطقه ی آرام". یعنی چیزی که اجرا شد هیچ ربطی به متنی که من و سعید پرسا نوشته بودیم نداشت.البته بعضی وقتها این از نقاط قوت یک کار محسوب میشه که یک کارگردان بتونه فراتر از اون چیزی که نویسنده نوشته رو تخیل و اجرا کنه و به دریافتهای جدیدی برسه که لزوماً نویسنده در موقع نگارش اثرش به اونها فکر نکرده،اما اگر یک کارگردان به اون نکاتی که جان مایه ی خلق اون نوشتاربوده، توجهی نکرده باشه یا بهتر بگم اونارو اصلاً نگرفته باشه تکلیف چیه؟خُب معلومه که نتیجه اش میشه اجرائی کسل کننده وبی منطق که تماشاگر هیچ چیزی ازش سر در نمیاره...خیلی حالم گرفته شد.نه به خاطر جشنواره و داوری و این حرفها.فقط به این خاطر که دوست داشتم  متن با همون چیزهائی که تو خودش داشت یا احیاناً نداشت، اجرا میشد تا من بازخورد تماشاگران رو می دیدم. مگر نه این که ما برای این کار می کنیم و جون میکنیم که بتونیم یه ارتباط مناسب برقرار کنیم بین اون چیزائی که تو وجودمون میگذره و دنیای مخاطب.خُب، قسمت بر این بود که ایندفعه به این شکل بگذره که گذشت. بعد از اجرا هم فرصت نشد که کارهای دیگه رو ببینم.یعنی دیگه رمقی نمونده بود. برگشتیم هتل.اونائی که باقی کارهارو دیده بودن از نمایش"گلف"، که از  مسجد سلیمان اومده بود تعریف میکردن. 

باقیه شب هم توی اتاق، به شادی گذشت.                                                                                                                                                                                            

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت4:22توسط | |

28ارديبهشت88-8:50دقيقه صبح- راه آهن خرمشهر

هوا اونقدري گرم نبود كه انتظارشو مي كشيدم.شايدم چون اول صبح بود اينجوري بوده.يه چيزي تو مايه هاي هواي روزهاي معمولي بابل خودمون.ماشین گرفتيم و حركت به سمت هتل...

كسي مي دونه چند ساله كه جنگ تموم شده؟بيست سال؟من كه فكر نمي كنم.پس چرا اينجا اينجوريه هنوز؟چرا نساختن هنوز خرمشهرو؟بايد اين باشه حال و روز شهري كه ميگن مظهر مقاومت مردم كشورمونه؟دلم گرفت بعد از دیدن شهر ...

كات.

9:20دقيقه صبح- هتل مهمانسراي آبادان- حد فاصل خرمشهر و آبادان

جاي بدي نيست.تا رسيديم،رفتيم و صبحانه رو زديم به بدن.اتاقها مشخص شدن و بعدش استراحت تا وقت ناهار.

4:45بعدازظهر-لابي هتل

بعد ازيك ساعت الافي تولابي،با اتوبوسهاي ويژه راه افتاديم سمت مراسم افتتاحيه.حالا ديگه هواي جنوب داشت خودي نشون مي داد.بردنمون يه اسكله كنار رود اروند يا بهتر بگم اروند رود."ميخوان مارو با كشتي ببرن مراسم؟..." كلي كش و قوس داشتيم تا بالاخره آقاي وسيله ی نقليه اومد.نمي دونم چي بود؛كشتي،قايق،لنج.هر چي كه بود نشستيم و حركت.ببخشيد ايستاديم و حركت.صندلي كجا بود كه بشينيم.حالا ما هيچي،"علي نصيريان" بنده خدا يه جعبه ي چوبي گير آورده بود كه بتونه بشينه روش تا حداقل از تكونهاي لنج در امون باشه.به خاطر تورهايي كه ماهيگيرها واسه ي صيد پهن كرده بودن توي رودخونه،لنج خيلي آروم حركت مي كرد،گاهی هم می ایستاد.آخرش هم ناخدا مجبور شد دور بزنه تا لنجو عوض كنيم.پياده كه شديم،تا به خودمون بيايم،ديديم توي راهپيمائي هستيم،يه پارچه گرفته بودن جلوي جمعيت هنرمندان وهمينطوري چند تا خيابونوپياده رفتيم تا محل افتتاحيه.خبرنگارها هم هی عکس می گرفتن و فیلم.مراسم توي مسجد جامع خرمشهربرگزارميشد كه زمان جنگ ومخصوصا ًتوي اتفاقاتي كه منجر به آزادي خرمشهرشده بود نقش مهمي داشته بود اين مسجد.در حين اجراي مراسم من به اتفاق بچه هاي نمايش"منطقه ي آرام"رفتيم بازار براي خريد يك سري خرت و پرت واسه ي اجرا.بازار هم ظاهرا ًهموني بود كه صحنه ي انفجار بمب ومجروح شدن باران كوثري توي فيلم روزسوم رو توش فيلمبرداري كرده بودن.

7بعدازظهر- سينما نخل

سینما دو تا سالن داشت که با یه سن که جلوشون درست کرده بودن مثلا ًشده بود سالن تئاتر.اولین اجرا،کار بچه های قروه بود به نام "خونه یادگار".ماجرای مادر شهیدی که توی خونه ای،ادوات باقی مونده از مناطق مختلف جنگی جنوب رو نگه می داشت.یه دختری که دنبال ردی از پدرش می گرده میاد اونجا و خلاصه همین باعث میشه که کلی حرف الکی زده بشه این وسط.کاری به شدت ضعیف که من ِخسته رو چرتی کرد و مجبور شدیم یه تنی بدیم به خواب.کار دوم که خارج ازبخش مسابقه و تو بخش غزه اجرا میشد هم دست کمی از کار قبلی نداشت."سه،دو،یک،سکوت"از تهران.درسته که کار از تهران اومده بود،ولی این دلیل نمیشه که نگم کار یه هفت-هشت سالی از تئاترهای روز ایران عقب بود.یعنی باز همون داستان همیشگی داد وبیدادکردنهای بی مفهوم وصدا کلفت کردنهای بی مورد و این حرفها.

بعدش رفتیم سمت تالار فانوس که دیررسیدیم به اجرای سوم.فکر میکنم آخرهای کار بود که یواشکی رفتم تو سالن تا ببینم اصلا ًچه شکلیه این نمایش.داستانشو چون از اول ندیده بودم نفهمیدم از چه قراره،ولی فضاهای قابل اعتنائی داشت.ایده ی کارگردان وبازیها هم خوب بودن و در کنار هم به خوبی کارو پیش می بردن.

بچه ها چون می خواستن کارهای مربوط به اجرای فردا رو انجام بدن،گفتن که برگردیم هتل.دربست گرفتیم وبرگشتیم.بعدا ًکه جدول اجراها رو دیدم متوجه شدم که اجرای آخر مربوط به بچه های فولاد شهربوده."روایت غیر خطی کهنه سربازان جنگ کنار خطوط موازی".دوست داشتم که کارشونو میدیدم.بیشتربچه هاشون از بچه های موسسه ی کارنامه بودن.ولی از شانس خوب ما یا بدشانسی اونها،به علت آماده نبودن سالن، اجراشون کنسل شد و افتاد برای یه زمان دیگه.بعد از شام،توی اتاق مشغول ضبط افکتهای نمایش شدیم و جاتون خالی کلی خندیدیم از دست نمک ریختنهای بچه ها.ما چهار نفر بودیم:"سعید اسفندیاری"کارگردان وبازیگرنقش علی،"میثم جوادی"بازیگرنقش عابدین،من و"سعید مراد حاصلی" دستیار کارگردان.

امروز خیلی دل تنگه "روجا" شده بودم.باهاش تلفنی حرف زدم وکلی انرژی گرفتم ازش.خدا بهش سلامتی بده.

 *فتح نامه عنوان بولتن جشنواره بود كه فكر كردم ميشه به جاي تيتر اين سلسله مطالب استفاده بشه.

+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت20:13توسط | |

سلام

تهرانم...

جشنواره مقاومت هم تموم شد.البته با نتایج بسیار بسیار خوب(فکر نکنین جایزه بردیما.نه آقا...نه خواهر من).جشنواره ها فقط محلیه برای آشنائی بهتر بر و بچه های همکار.من که اینطور فکر میکنم...روی همین حساب هم میگم نتایجش عالی بود.و البته جای همتون سبز سبز بود.

گفته بودم که اگه به اینترنت دسترسی داشتم مطالب روزانمو میذارم رو وب که خوب دسترسی که چه عرض کنم تا فرسنگها هم اثری از دنیای مجازی نبود یا شاید به چشم من نیومد.مطالبمو جمع کردم تا خورد خورد تحویل بدم خدمتتون.فقط خواستم سلامی کنم و حالی بپرسم از دوستای جانم.اوضاع ردیفه؟خبر مبر جدید چی دارین تو دست و بالتون؟

                                                          محمد شجاعی

+نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت20:27توسط | |